حكيم ابوالقاسم فردوسى
160
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
همى تاخت چون باد افراسياب * شتابنده بگذشت از روى آب دلش خسته و كشته لشكر دو بهر * همى نوش جست از جهان يافت ز هر در اين جنگ كلاه و كمر و تيغ و خفتان و خود و گنج و گهر بسيار ، اسبان زرين ستام ز ياد ، و بسى چيزهاى ديگر بهرهء سپاهيان ايران زمين شد . آن گاه همه شادمان از اين پيروزى به دشت نخجير بازگشتند . دو هفته به خرمى و شادى به سر بردند ، و در آغاز هفتهء سوم پيش كىكاووس بازگشتند . داستان سهراب روزى رستم از بسيارى اندوه آهنگ نخجير كرد . بر رخش نشست و رو سوى مرز توران نهاد . نزديك مرز به دشتى رسيد كه گور بسيار در آن مىچريد . دلش به ديدن آن دشت سرسبز و خرم ، و آن همه گور شاد شد . نخست چندين شكار افگند سپس از خار و شاخههاى درخت آتشى تيز افروخت . آن گاه ساقهء درخت جوانى را همانند سيخ كباب پرداخت ، و چنان كه پارههاى گوشت بر بابزن مىكشند گور بزرگى را بر آن ساقهء درخت كشيد و به آتش بريان كرد و خورد . سپس آرام خفت . چند تن از سواران ترك رخش را ديدند كه در آن دشت مىچريد . خواستند كه او را به بند بگيرند . چون كمند انداختند رخش دو تن از آن سواران را به زخم لگد و يكى را به دندان كشت . سواران ديگر چندان كوشيدند كه سرانجام رخش را به كمند گرفتند و به شهر بردند . چون رستم از خواب بيدار شد به هر سو نگريست و رخش را نيافت . ملول و آزرده حال شد و به خود گفت اكنون با اين تركش و گرز و شمشير و ببر بيان آمدن رستم به نخجيرگاه بيابان چگونه گذاره كنم * ابا جنگ جويان چه چاره كنم چه گويند تركان كه رخشش كه بُرد * تهمتن بدين سان بخفت و بمرد كنون رفت بايد به بيچارگى * به غم دل نهادن به يكبارگى